نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
غزل هاي ناب

غزل هاي ناب

سلام دوستان

تصميم گرفتم پرشين بلاگ و غزل های ناب را رها کنم و مدتی را با وبلاگی شخصی در بلاگفا طی کنم .تنهايم نگذاريد.

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 3 دی، 1384 -

اين باريك مقدار زود تر از اون چيزي كه گفته بودم به روز كردم ، تنها به دليل اصرار دوستان...

اين مدت خيلي گرفتار بودم و فرصت سر زدن به وبلاگ هاي ديگر را نداشتم ، ازكساني كه نتوانستم جواب نظرهايشان را بدهم معذرت مي خواهم ، هم از دوستاني كه لطف كردند سرزدند و نظر دادند و هم از دوستاني كه با فحاشي  مرا مورد عنايت قرار دادند تشكر مي كنم .

براي كنگره ي عاشورا يه سفر به قم داشتم . با اينكه سطح اسكان و امكانات بسيار پايين بود ، صميميتي كه در بين دوستان در آنجا ديدم بي نظير بود . از حسين هدايتي عزيز به خاطر برگزاري اين برنامه تشكر مي كنم وهمچنين از روح الله نورموسوي  به خاطر مهمان نوازي اش و به خاطر صفاي وجودش.

جايتان خالي زيارت امام رضا اونم تو ايام تولد حضرت . سومين جشنواره ي شعر رضوي كشور و اولين جشنواره شعر دانشجويي رضوي بهانه اي بود براي زيارت امام رضا (ع). و باز هم همان قضيه ي هميشگي ، همان داوري هاي خنده دار كه مجبورم باز هم بگويم " تا بوده چنين بوده وتا هست چنين است ". بحث داوري به كنار آقايون برگزار كننده با تك تك دوستان بر سر پرداخت هزينه ي رفت و برگشت هم دعوا داشتند . البته كنگره دانشجويي رضوي با كيفيت بسيار بالاتري برگزار شد .هم از لحاظ اسكان و هم از لحاظ محتواي كار . كه لازم مي دونم از جناب آقاي منوري و دوست خوبم سيد مهدي موسوي تشكر كنم . دوستان وبلاگ نويس هم در رضوي كم نبودند و از اين كه با آنها بودم خوشحالم . وبلاگ نويساني كه حضور داشتند عبارتند از : عليرضا بديع ، هاشم كروني ، سودابه مهيجي ، مريم حسيني ، سيد مهدي موسوي ، محمد رضا شالبافان ، حسين حاجي هاشمي ، محمد كاظم كاظمي ، سعيد بيابانكي ، امير اكبرزاده ، فرشاد فرصت صفايي و .....

باز هم صد رحمت بر رضوي !!! كنگره ي ضامن آهو هم به طرز خيلي خيلي قشنگ و عادلانه بر گزار شد . نفر اول شاعره نمايي بود با شعر سعيد بيابانكي .شعري كه حداقل در سه چهار  مجموعه ي مختلف چاپ شده بود و چند بار هم از طريق صدا سيما اين شعر به گوش خيلي ها رسيده بود و ظاهرا  داوران خواب بودند ... خدا را صد هزار مرتبه شكر مي كنم كه در اين كنگره شركت نكردم.

ازبحث كنگره ها كه بياييم بيرون چند تا اطلاعيه دارم :

  1. بالا خره سايت ادبي چهلستون به راه افتاد و نوشتن مطالب سايت را به بنده سپردند . خواهش مي كنم از دوستان كه به سايت سر بزنيد و عضو شويد تا بتوانيد خبرهاي ادبي خود را در سايت چهلستون به نمايش بگذاريد .
  2. مهدي جهاندار هم بالا خره به جمع وبلاگ نويسان پيوست .او را تنها نگذاريد.
  3. دكتر صادق دارابي نيز به جمع وبلاگ نويسان پيوست . به او هم سر بزنيد.
  4. به اهورا ايمان عزيز هم به خاطر درگذشت برادرش تسليت عرض مي كنم انشاالله بقاي عمر خودش .

 

واما شعر :

در ابتدا يك غزل از خودم مي زنم و دوست دارم نظرات دوستان را بشنوم.

اين غزل را تقديم مي كنم  به دوست خوبم مهدي جهاندار:

 

وقتي خدا دست از سر تاريخ برداشت

ابليس را از باور تاريخ برداشت

سيبي كه از دست تو در پاي من افتاد

آدم شبي از آن ور تاريخ برداشت

تنها خدا اوراق وصل ما دوتا را

از لا به لاي دفتر تاريخ بر داشت

از روز اول يك نفر تقدير ما را

از روزهاي بهتر تاريخ برداشت

تقويم هم يك بار ديگر بي حضورت

يك گام سمت آخر تاريخ برداشت

 

                            علي ثابت قدم

 

 

 

ويك غزل هم از مهدي عابدي كه پس از 9سال دوري بالاخره به اصفهان برگشت :

 

كلاغان چشم هاي آسمانيّ مرا بردند

مترسك هاي كودن ! يار جانيّ مرا بردند

 

نه تنها گرگ ها بر گوسفندانم نبخشيدند

كه فانوس شب و رخت شبانيّ مرا بردند

 

تبردارانتان جاي علف پاي مرا كندند

كمانگيرانتان ابروكمانيّ مرا بردند

 

خيابان هاي تهران سارقاني حرفه اي بودند

چه نامحسوس و پاورچين جوانيّ مرا بردند

 

ميان جيغ هاتان ، آه! حتي لهجه ام گم شد

اداهاتان "مرام اصفهانيّ " ‌مرا بردند

 

                                     مهدي عابدي

 

واما تو اين هواي برفي جا داره تا شعر آدم برفي  مرتضي آخرتي شاعر خوب نيشابوري را بزنم .البته من هنوز هم ناسيوناليسم هستم و اگر مي بينيد شعر از شاعر نيشابوري زدم به اين خاطر است كه مرتضي آخرتي مدتي در اصفهان مهمون ماست.!

 

ديروز پس از مردن ادم برفي

شد آب تمام تن آدم برفي

امروز دوباره كودكي را ديدم

سرگرم به جان دادن آدم برفي

او دكمه ي چشم هاي زيبايش را

مي دوخت به پيراهن آدم برفي

او شال ندارد ،نه!ولي دستش را

انداخته برگردن آدم برفي

 خورشيد طلوع كرد ، كودك برداشت

آهسته سر از دامن آدم برفي

هي برف به آفتاب مي زد ، مي گفت

برگرد !...برو!... دشمن آدم برفي

 

                              مرتضي آخرتی

 

 

                                                                         تابعد...............

 

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 1 بهمن، 1383 -

سلام
طبق روال هميشگي ابتدا بايد بابت اين كه دير به روز كردم معذرت بخوام وبگم چرا اينقدر دير به روز كردم ‌‍؛ اين روزها مشكلات پشت سر هم پيش مياند و فرصت نفس كشيدن را هم از آدم مي گيرند. مشكلات خانوادگي ، درس و مشغله هاي روزمرٌه فرصتي براي رسيدن به شعر و وبلاگ باقي نميذاره.

كنگره ها و جشنواره ها هم پشت سر هم برگزار مي شند و يكي از يكي بدتر و افتضاح تر از آب درمي ياند . داوري هاي كاملاً سليقه اي ، رتبه بندي هاي خنده دار و...به افتضاح بر گزار شدن اين كنگره ها كمك به سزايي ميكنند..(بنده به هيچ وجه قصد جسارت به كساني كه رتبه اوردند ندارم)...البته من به اين اصل معتقدم كه اول شدن هرشخصي مي تونه خوب تلقي بشه .اگر كسي رتبه ي اول را اورده باشه ، پتانسيل اول بودن را نيز داشته باشه..تلاش ميكنه و خودش را به اون حدواندازه ي اول بودن مي رسونه واين امر خيلي خوبه .اما اگرپتانسيل اول بودن در او نباشه آنجاست كه همان اول شدن انتهاي كار اوست ودر واقع شاعر تموم مي شه.

كنگره ي مهرگان جاتون خيلي خالي بود ، مخصوصا وقتي كه سيد مهدي موسوي تقديرنامه ي خودش را وسط سالن پرت كرد ...وجاي خودم هم در كنگره ي شاخه نبات خالي بود تا كمي به داروي ها و نا داوري هاي آقايون بخندم.

بگذريم ....خيلي زياد حرف زدم ...اما يه اصطلاحه كه ميگه  " تا بوده چنين بوده و تاهست چنين است " ...چون ممكنه مدتي طول بكشه تا دوباره به روز كنم چند تا شعر هم تقديم حضورتون مي كنم .

نمي خواستم از خودم شعر بزنم ..اما به دلايلي ترجيح مي دم ابتدا اين دوتا رباعي جديدم را تقديم كنم به هموني كه مي دونه...!!

( 1 )
بدجور درون منجلاب افتادي
از تاب وتوان و آب و تاب افتادي
از چاله درآمدي! چرا خوشحالي!؟
بدبخت! به چاه فاضلاب افتادي

( 2 )
" هركس به طريقي دل ما ..." حتي تو!
من آمدم و دروغ گفتم ؟ يا تو...؟
عشق تو به جان من توان مي بخشد
لا حول ولا قوه الا ...با تو !!
                
                 علي ثابت قدم

و اما به قول معروف نفس هاي تازه اي هم در اصفهان شنيده مي شه . محسن آزادي مدٌتي است كه غزل كار ميكنه ودر اين مدٌتِ كم پيشرفتِ خوبي داشته .و فكر ميكنم بتونه موفق بشه البته به اين شرط كه دچار يك سري بازي ها نشه ...اين هم غزلي از او:

با هم قدم زديم تمام مسير را
زاينده رود ،اين گذر ناگزيررا

اين عشق در طلاتم خواجو طلسم شد
ما سنگ مي شديم غرور دو شير را

از دوردست خاطره هايي كه مرده اند
تا تنگناي حادثه هاي اخير را _

جاري شديم ، بلكه به دريا ...ولي نشد
حالا نگاه مي كني آن رود پير را
‌‌[]
اين رود هيچ وقت به دريا نمي رسد
باهم قدم زديم   تمام مسير را.....
              
                   محسن آزادي


و غزلي هم از مهدي جهاندار  :

دل كه در پاي تو اي دست مريزاد افتاد
شيشه ي عمر من از دست پريزاد افتاد

لب شيرين دهنان قسمت ما بود ، ولي
عاقبت قرعه كشيدند و به فرهاد افتاد

من و يك شاخه گل سرخ كه در دست تو بود
اتفاقي كه  نبايست  مي افتاد ،  افتاد
...                 
                    مهدي جهاندار


و در آخرهم با غزلي از جواد زهتاب در خدمتتون هستم :

اي آينه ي حل شده در آب ، تن تو
اي چشمه ي پيوسته به دريا بدن تو

موج از پي موج آيد و طوفان پي طوفان
آن لحظه ي مواج ‌‌ِ به دريا زدن تو

درياست كه غرق تو شده يا تو كه غرقش؟!
درياست شنا مي كند اين يا بدن تو ؟!
[]
اي كاش كه گرداب بپوشد بدنت را
يا غيرت موجي بشود پيرهن تو
[]
دل را همه ي عمر به دريا زده بودي
درياست كه دل مي زند اينك به تن تو
 
                        جواد زهتاب


راستي داشت يادم مي رفت ، قالب وبلاگ را هم بالاخره عوض كردم.ديگه از اون يه نواختي خسته شده بودم . دوست دارم نظرتون را در رابطه باطرح قالب جديد هم بشنوم.....پاينده باشيد و سربلند..

!!!به دليل مساله اي كه انساني مريض پيش اورده بود و نظرهاي ناشايستي داده بود مجبور شدم مطلب را يك با پاك و دوباره به روز كنم ....از دوستاني كه نظرهايشان پاك شده معذرت مي خواهم ..درضمن به اون آقاي محترم هم توسيه مي كنم به جاي اينكه وقتش رو صرف فحاشي و توهين به من و امثال من بكنه بره يه فكري به حال مريضي رواني خودش بكنه ...شايد خدا شفايش بدهد..ما كه اميدواريم!!!.

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 7 آبان، 1383 -

سلام

27تير كي حالا كي ...حدود يه ماه ونيمي شد كه به روز نكرده بودم....خودم هم نمي دونم چرا اين دفعه اين قدر دير به روز كردم ...شايد ديگه حس و حالش نيست.....جاي همگيتون خالي تو مرداد يه سفري به اردبيل داشتم ودر طو ل اين چند روز كه جشنواره بود با دوستان شاعر خوبي هم آشنا شدم....مسابقات و كن گره ها و جشنواره ها هم كه بحثش تو اين چند روزه داغ داغ شده ....الان كه دارم به روز مي كنم تعداد ميل هايي كه از جشنواره شب هاي شهريوربه من شده به 20تا رسيده ..كنگره ي ميلاد آفتاب هم كه همچنان مانند سال هاي پيش به كار خودش ادامه مي ده..كنگره ي شعر نگار و مسابقه ي (تحريم ) ابراهيم اسماعيلي هم از ديگر برنامه هاي اين چند روز بوده ....الحمدالله مهلت ارسال همگي اين ها به جز مسابقه ي شاخه نبات تموم شده ...بنابر اين ديگه لازم نيست كه بخوام نظر بدم كدومش بهتره كدومش رو شركت كنيد يا..............

 

و اما شعر ..امرو زهم با يك غزل از شاعر جوان و خوب كرجي محمد رضا حاج رستم بيگلو درخدمتتون هستم ....

 

دو صندلي قرينه  ،ميز،هواي شرجي ، مه ، باران

واين نشست غم انگيزي ست كنار ساحل هرمزگان

كه تو نشسته اي و عمدا به كيف چرم خودت مشغول

كمي نه دورتر از كيفت نشسته اند دو تا فنجان

يكي براي خودم از آن نگاه ارمني ات ودكا

يكي براي شما قهوه ، چه فرق مي كند اين با آن؟

_شما از اين كه نمي نوشيد ؟  _نخير حضرت آقا !من ؟

_چقدر مضحك و بي ربط است سوال هاي من از ايشان

نگاه مخفي او در من ، نگاه ممتد من در او

سكوت ردٌو بدل مي شد در اين ديالوگ بي پايان

[]

‌‌‌‍‌‍‌چه مي شد آه اگر دستش به دست من بخورد ، حتي

خراش ناخن او مي شد بهانه اي كه به هر عنوان

بگيرم و بجوم او را چنان پلنگ كه آهو را

محاصره كنمش در خود بگيرمش به سر دندان

كشان كشان ببرم اورا ميان شهر بياندازم

ببندمش به درختي خشك درست در وسط ميدان

دو گوشواره ي گوشش را به شاخه هاش بياويزم

ودكمه دكمه بگيرم پوست از آن گلا بي آويزان

.........

به خود مي آيم و مي بينم كه از مربع قبل از اين

زبان و نحو غزل برگشت واز گلابي آويزان_

به بعد هرچه كه مي خواهم نمي شود كه ملاقاتي

دوباره راه بياندازم كنار ساحل هرمزگان

‌[]

دو صندلي قرينه ، ميز ، هواي شرجي و شاعر كه

بدون خانم پشت ميز نشسته است در اين باران

 

                          محمد رضا حاج رستم بيگلو

 

 

 

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 18 شهریور، 1383 -

سلام

 اول اينكه حسين حاج هاشمی  هم به جمع وبلاگ نويس ها پيوست  . او يكي از شعراي جوان خميني شهر است كه به زودي اولين مجموعه ي او به نام  " آن اتفاق نبايد " توسط انتشارات فرهنگ مردم اصفهان به چاپ خواهد رسيد .

 

 

 واما غزلي هم از فرخ عقيلي ...

 

قرار بود فقط بي قرار من باشي

وروزهاي مبادا كنار من باشي

قرار بود كه مهتاب من شوي نه فقط،

شبي ستاره ي دنباله دار من باشي

كه هر ستاره ي دنباله دار رفتني است

خيال مي كردم ماندگار من باشي

سر قرار نبودي خمار برگشتم

قرار بود كه چشم انتظار من باشي

تو دست هاي خودت را به دست هاي كسي...

بدون اينكه كمي شرمسار من باشي

چرا مرا به امان خدا رها كردي؟

به جاي اينكه خداوندگار من باشي.

 

 

 

 يك غزل هم از صادق دارابي..شاعرخوب  شيرازي (اصفهاني ) كه اين روزها به رمان نويسي و داستان نويسي مشغول است.

 

و دكمه هاي بلوزش كه سايه روشن بود

زني جوان كه نگاهش هميشه با من بود

تمام سادگي اش را براي من پيچيد

ميان روسري و دامني كه ساتن بود

و مژّه ها سياهش كشيده تا ابرو

رديف شعر سپيدم شبيه اين زن بود

شبيه بغض ترك خورده بود ، مي خنديد

پراز طراوت باران پر از شكفتن بود

...............

گذشت ساعت و زن با زبا همان لبخند...

چراغ هاي خيابان هنوز روشن بود

كنار پنجره آمد ، مرا نشان مي داد

زني جوان كه نگاهش هميشه با من بود

 

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 27 تیر، 1383 -

اين بار تير مرگ به افسونت ايستاد

وقتي كه چشم هاي تو فرمان ايست داد

 

سلام ..اين مدت سرم خيلي شلوغ بود واصلا فرصت به روز كردن وبلاگ را نداشتم..خلاصه به خاطر غيبت طولاني ام معذرت مي خواهم .

به لطف خدا جلسه بزرگداشت حسين منزوي هم به خوبي در اصفهان برگزار شد...اين جلسه با هم ياري انجمن شاعران جوان و به لطف و تلاش ابراهيم اسماعيلي برگزار شد . خانواده ي حسين منزوي هم در جلسه حضور داشتند كه بهروز منزوي و غزل منزوي نيز دقايقي از برنامه را به خود اختصاص دادند...درمجموع جلسه ي خوبي بود . اما حيف كه خود استاد منزوي نبود  ...

 اين هم چند بيت ناقابلي است كه پس از درگذشت استاد سرودم.

 

رفتي و غزل بدون تو تنها شد

بغض همه ي ترانه هايم وا شد

 اندوه بزرگ از ميان رفتن ماه

از خستگي ستاره ها پيدا شد

 تو ماه بلندي و پلنگ دل من

با عزم رسيدن به تو بي پروا شد

 سلطان غزل چقدر جايت خاليست

رفتي و غزل بدون تو تنها شد

                  علي ثابت قدم

 

حسين حاج هاشمي از شعراي جوان و خوش ذوق خميني شهر است كه غزل زير از اوست.

 

چشمان من هميشه به چشمانتان گره

يعني كه ابرهاي من و آسمان گره

 تنها نه كارماوشما شاعر جوان

كارتمام سوختگان جهان گره

 اين متن هم به ياد شما شعر مي شود

اثباتش اينكه نام شما با زبان گره

 اصلا چرا هميشه در اين شعرها شما

اصلا چرا هميشه زمين وزمان گره

 پاييز فصل ممتد تقويم مي شود

انگار بی تو هرچه زمان با خزان گره

 گفتم اگر بيايي و با من يكي شوي

وا مي شود به دست تو اي مهربان گره

 حالا تو آمدي و نشستي كنار من

اما هنوز مانده در اين بيت...آن...گره

                حسين حاج هاشمی

 

واما مجموعه ي شعر عباس كيقبادي هم مدتي است از زير چاپ بيرون امده است ...مجموعه اي با عنوان " اينك تو در مقابل من ايستاده اي " غزل زير از اين مجموعه است.

 

 

بر سنگفرش جاده هزاران نگاه زرد

له مي شود زير قدم هاي پيرمرد

 در امتداد جاده وزيدن گرفت باد

لرزيد دست و دسته ي تقويم دوره گرد

 تقويم هاي سال جديدش رها شدند

در باد برگ برگ سياه و سفيد و زرد

 وقتي كه صفحه صفحه ورق خورد چشمهاش

ديروزهاي خط خطي اش را مرور كرد

 دستي به يادگار برايش نوشته بود

" ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد "

 مردي كه برگ هاي به تاراج رفته بود

گم شد در ازدحام ورق هاي بادگرد

 آرام از كنار درختان گذشت...رفت

در امتداد خيس خيابان غروب كرد

                    عباس كيقبادي

 

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 31 خرداد، 1383 -
ماه غزل سرای ايران رفت


 بازگشت همه به سوی اوست

حسين منزوي هم رفت. اين مرد با تمام شکوه و عظمتي که چون يک ستاره‌ي دنباله‌دار ِ عظيم در پي خود داشت، در بيمارستان شهيد رجايي تهران، براي هميشه دست جهان را فشرد. براي هميشه دردها، اندوه‌ها، رنج‌ها و گرفتاري‌هاي بي‌حسابش را تنها گذاشت.
سال‌ها بود که مرگ کسي چشمانم را اشک آلود نکرده بود. اما امروز چون کودکان از ته دل مي‌گريم و حسرت مي‌خورم. اين دريغ! اي دريغ!
سخت‌ترين کارها در چنين زماني نوشتن است. اما از آن‌جا که مي‌دانم بدبختانه در اين سرزمين ميان مرده‌ي شاعران و هنرمندان نيز تفاوت و اختلاف بوده و خواهد بود، اين چند سطر را مي‌نويسم. براي شاعري که همه‌ي زندگي‌ام حيرت و حسادت مرا برانگيخت. حسادت از آن‌روز که هميشه عميق‌ترين مکنونات قلبي خود را در شعرهاي او مي‌يافتم و هميشه حسرت‌مند که چرا خود تنوانسته‌ام چنين زيبا و شکوهمند، از آن‌چه در سينه دارم بسرايم.
در اين يک ساله و به ويژه در اين چند ماهه، ايران در سوگ بسياري از شاعران بزرگ خود نشست.
مي‌خواهم با صداي بلند و بي هيچ تدليس و واهمه‌اي، بگويم که بي‌ترديد و به اذعان همه آن‌ها که دستي راستين در شعر امروز اين آب و خاک دارند، حسين منزوي سرآمد اين شاعران بود. او يکي از معدود سرآمدان شعر عصر خود بود و بي‌اغراق يکي از سرآمدان شعر فارسي از آغاز تا امروز باقي خواهد ماند. فقط خدا مي‌داند که در چه اوقات و لحظه‌هايي، در چه تنهايي و شب گريه‌هاي تلخي اين بيت او را با خود زمزمه کرده و گريسته‌ام؛

من و تو آن دو خطيم، آري...
موازيان به ناچاري

که هر دو باورمان زآغاز
به يکديگر نرسيدن بود

از دريغ! اي دريغ! از اين مردم که سرمايه‌هاي باشکوه و سترگ فرهنگ و ادب خود را چنين ساده و بي‌دغدغه، به خاک تيره مي‌سپارند و از ياد مي‌برند. اي دريغ! اي دريغ! که طبع خاک سرد است و چون امثال منزوي‌ها را در بغل گرفت، اذهان ما را نيز در خود مدفون مي‌کند و به چشم بر هم زدني، همه چيز را از ياد خواهيم برد. اگر چه منزوي با شعرهاي حيرت‌انگيز و اعجاب‌آورش، چه بخواهيم و چه نخواهيم، براي هميشه خود را در ادبيات فارسي به ثبت رساند و جايي را در اين قاب ابدي به خود اختصاص داد. اين نوشته غمبار و اشک آلودم را با اين بيت حسين منزوي که چون عمده‌ي سروده‌هايش، عالي و تکان دهنده است، به پايان مي‌برم؛

شتک زده است، به خورشيد، خون بسياران
بر آسمان که شنيده است از زمين باران؟

يادت به خير و جاودان باد، حسين منزوي، منزوي بشکوه! منزوي بزرگ!

اين مطلب نوشته ی محمد حسين جعفريان به راستی که زبان حال همه ی ادب دوستان و دلسوزان جامعه ی ادبی است .......من هم از صميم قلب به خانواده ی حسين منزوی وبه جامعه ی ادبی گشور تسليت عرض می کنم .....روحش شاد .

(به اطلاع مي‌رساند، مراسم تشييع پيکر حسين منزوي  پنج‌شنبه ساعت ٥/٩ صبح از مقابل بيمارستان شهيد رجايي واقع در خيابان ولي عصر، ضلع جنوبي پارک ملت برگزار مي‌شود.
روحش قرين رحمت الهي.)

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 16 اردیبهشت، 1383 -

سلام ....اين مدت  من خيلی گرفتاری داشتم ونتوانستم كه زودتر به روز كنم . اميدوارم که اين تاخيرهای من را به بزرگواری خودتون ببخشيد.امروز هم با يکی از کارهای محمد جواد آسمان،يک غزل از آقای عقيلی و یک ترانه از مهدی ايوبی به روز می كنم .تا بعد...

 

 

من پنبه بودم توآتش ، تو پشت در من دم در
من بيست‎ويك ساله بودم، تو قدري از من جوان‎تر.‏
آن‎روز گنجشك‎ها هم با اين كه برف بدي بود،..‏
حتّا خود من هم آنروز، تصميم بودم  كه....آخر...‏
بايست آن دسته‎گل را...‏
‏ كه مي‎خريدم،...خريدم.‏
وبرف بودو
‏ خيابان
‏ پر
‏ كوچه ‎پر
‏ عابران
‏ پر
‏ گنجشك‎هارفته بودند.‏
من پشت در مانده ‎بودم.‏
دربازشد.“ تو ”، خودش بود.‏
‏ من برف بودم “ تو ” دختر.‏
من با خودم گفته ‎بودم:‏
اين بار اين بار اين بار، اين بار اين بار اين بار،اين بار،اين بارديگر...‏
دربسته شد.“ تو”، خودش بود.‏
آن روز ، من برف بودم.‏
يا روز پايان دي بود يا روز آغاز آذر!...شايد توشايد من...امّا...‏
آن روز، فرقي ندارد يك فوج گلبرگ مرده ، يك شاخه گنجشك پرپر.‏

آن روز ،آن روز بوده ، البتّه امروز،امروز.‏
اما براي هميشه يكبار برگرد از نوخودم را خودت را ،‏
گرماي “ دربازشد ”را، “ گل‎ها و گنجشك‎ها ” را در من به خاطر بياور:‏
‏ من ،پنبه بودم، توآتش . من بيست و يك ساله بودم.در، بسته شد
‏“ تو ” خودش بود .“ تو ” پشت در، من دم در.آن روز ، گنجشكها هم...‏
‏...گنجشك‎ها رفته بودند .شايد تو ...شايد من...اما،‏
اين بار ،اين بار، ديگر...
‏...مي‎بخشي از اينكه من را با اين سرووضع ديدي
مي‎بخشي از حرفها و از برف‎هاي مكرّر.‏
امروز، البته روزاست! من، همچنان برف هستم . تو همچنان آتش
اما، من اين ور خط ، تو آن ور
‏...پيش خودم فكركردم :‏
خوب است يادش بيايد:‏
من21 ساله هستم ، او چندسالي جوان‎تر...!‏
                          

                               محمد جواد آسمان

 

حدود يک مانتو

الو سلام ! منم دختری كه عاشق تو !

پس از سه ماه ، الو هی پسر برو گم شو

سه ماه پيش دری را گشوده ای كه بيا...

سه ماه بعد ، همان در به هم زدی كه برو

زمان مصرف من را سه ماه بنويسيد

چقدر ارزش دارم ؟ حدود يك مانتو !

براي سوختن من كسي مقصر نيست

تو چشم هاي خودت را ببند و فارغ شو...

برو سراغ همان خانه ی عروسكيت ...

دوباره روزی از نو ، دوباره روز از نو!

                                    عقيلی

 

 

عينکای آفتابی

عينكای آفتابی رو بردارين ، آخه اينجا هميشه نصفه شبه !
ساعت تنبل ميدون سكوت ، تا ابد يه ساعت از روز عقبه !

ذهن تقويما پرازجمعه شده،جمعه هايی رنگ ورورفته وزشت!

وای خدا بگو چه بد سليقه ای ، آخر افسانه ی ما رو نوشت!!

كه بايد كنج قفس بشينيم وخاطرات رفته را مرور كنيم...

مرده ها رابپرستيم ، عوضش : زنده هامونو نصيب گور كنيم !!

چراغ قرمز چارراه صدا ، انگاری سبزو نمي شناسه هنوز!!

روسرجوونه ها ی آرزو : سايه ی تيز تن داسه هنوز !

خط كشيدن شهاب رو تيرگی : يه دروغ كهنه و تكراريه!

رو تن ستاره های گوشه گير ، شب مث يه زخم چرك و كاريه !

آدما ساعتاتونو كوك كنين ، شهر خسته داره پرپر مي زنه!
منو تو اگه نفس تازه كنيم ، دوباره سپيدمون سر مي زنه!

نذارين فواره ی عشق و اميد ، نقطه ی اوج و فراموش بكنه!!

كسی كه دل رو به دريا مي زنه : نمی شه موج و فراموش بكنه!

ما بايد جاری باشيم ، رها باشيم ، بي مهابا دردو فرياد بزنيم !

اگه تلخه طعم روزگارمون ، يه گوشه كز نكنيم  ، داد بزنيم !!

تك تك ترانه هام از اين همه بی خياليه شما جون به لبه !!

عينكای آفتابی رو بردارين ،بابا اينجا هنوزم نصفه شبه !
                                               

                                                        مهدي ايوبی

 

 

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 7 اردیبهشت، 1383 -

سلام.
امروزهم با يك غزل از خروش ويك غزل از مهدي جهاندار به روز ميکنم.
دوره گرد
رنجور، اما صميمي ، دلخسته، اماشکيبا
بغضي مرا مي فشارد، هربارمي بينم اورا
از چشم زخم زمانه آرامشش خورده بر هم
از محنت روزگاران ، لختي نياسوده حتي
پيداست خطي قديمي بر گودي چشم هايش
گوياست خطي زحسرت بر چهره اش خوب وخوانا
مي گشت دنبال چيزي در گوشه هاي خيابان
انگار گم گشته اي داشت، اينجا !نه،آنجا!نه، هرجا
از زينبيه گرفته ، تا احمدآباد  و  تختي ....
از اين ور سبزه ميدان ، تا آن ور ابن سينا
اين مرد در دستهايش ، تنهايي است وغريبي ..
اين مرد در کوله بارش ، دمپايي است و مقوا
                                   خروش
 


پري
درمانده مانده ام دوسه هفته است ا ي پري
باما نمي نشيني وباما نمي پري
آري منم همان كه فراموش كرده اي
آيا مرا هنوز به خاطر مي آوري؟
بعد از تو من همين غزل نيمه كاره ام
تكراري و ورق ورق وپوچ وسرسري
تو بي گمان همان غم عشقي كه خواجه گفت
"كز هر زبان كه مي شنوم نا مكرري"
...
آن شب كه با تو پر زدم وعاشقت شدم
باور نداشتم كه تو از جنس ديگري
باور نداشتم كه تو باما غريبه اي
باور نداشتم كه تو اينجا مسافري
باور نداشتم به همين راحتي مرا
اينجا به حال خود بگذاري وبگذري
...
گفتي كه پير وخسته دل وناتوان شدم
اما دروغ بود تو از من جوانتري
زيرا هنوز هم كه هنوز است عاشقي
زيرا هنوز هم كه هنوز است دختري
...
اي آرزوي مرده در اعماق زنده رود
يادت به خير دختر زيباي بندري
                مهدي جهاندار

 

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 23 فروردین، 1383 -

سلام  عرض مي كنم خدمت دوستان ....

واقعا از اوضاع نابسامان وبلاگ در اين  مدت شرمنده ام ......همين...!!!!!

بعضی اوقات بايد سکوت کرد........!

خوب واما امروزهم با يه غزل از جواد زهتاب در خدمتتون هستم .

 

 

امشب اي آئينه در اوج زلالي آمدي

از كدورت خالي خالي خالي آمدي

بوي شبنم،بوي سبزه،بوي شالي مي دهي

سبزسبزي شايد ازراهي شمالي آمدي

از گذرگاه خيالم آمدي مانند پيش

ياكه اينبار از مسير بي خيالي آمدي

پيش چشمانت پناهي گرم دارم از گناه

اي همه آغوش از بس لاابالي آمدي

برخلاف سابق اي مصداقي از اوج غزل

بي تكلف،صادقانه ،ارتجالي آمدي

                       جوا د  زهتاب

 

 

 

پيام هاي ديگران        link        سه‌شنبه، 11 فروردین، 1383 -